قسمت پنجم تلافي

چشمهای روشن تمنا پر از اشک شد.خاکستر سیگار روی زمین ریخته بود .از روی صندلی بلند شد و خود را بی هوا روی تخت انداخت... کنارش نشستم.
سیگار دوم را که تعارفم کرد از اینکه شب مادرم بوی سیگار را حس کند، رد کردم. لبخندی زد و گفت: منم وقتی مادر داشتم....
آهی کشید و ادامه داد:
-شیدا نمی دونم چرا دارم همه ی اینا رو به تو می گم. حتی به دخترخاله م هم نگفتم. هیچ کس جز من و خدا از این جریان باخبر نیست.... راستی اون دختری که توی سالن باهام بود دخترخاله مه! الان پیش خاله م اینا زندگی میکنم. هرچند خونه ی مستقت دارم ولی نمی ذارن تنها باشم.
از نظر مالی هم انقدر برام مونده که چندین سال دستم پیش کسی دراز نشه...
بگذریم. میخوای ادامه ی داستانو بشنوی؟
- آره حتما.... به شدت مشتاقم بدونم بعدش چی شد.
- عجله نکن...شیرین نیست.طولانی و تلخه. خلاصه ش میکنم برات .نمی خوام از حوصله ت خارج شه.
مامانم از اون روز به بعد نسبت به ما بی تفاوت تر از قبل شد. حضورش توی خونه کم و کمتر شد. تماسهای تلفنیش بیشتر و بیشتر...آره شیدا جون... فکر کنم خودت حدس می زنی.... مامانم با یه پسر جوون دوست شد. یه دانشجوی بیست و چند ساله که حدود 15 سال از مامانم کوچیکتر بود. اوایل یه کم رعایت می کرد و جلوی من باهاش در تماس نبود. ولی کم کم رابطه شون از حد گذشت.
هر روز که از مدرسه بر می گشتم مامانم پای تلفن در حال دل و قلوه دادن بود.بابام که صبح می رفت شب بر می گشت طفلی بی خبر بود از این ماجراها .
حتی کم محلی و بی تفاوتیهاش رو هم می ذاشت پای عکس العمل مامانم نسبت به ماجرای خودش و اون دختر...
رفتارهای مشکوک مامانم رو نمی دید انگار . اما من دیگه نمی تونستم تحمل کنم. حالت تهوع می گرفتم از زندگی ! وقتی دیگه پای دوست پسر مامانم ، جابر، به خونه مون باز شد من دیگه نتونستم ساکت بمونم...

چهارشنبه 30 مهر 1393 - 9:59:20 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت