قسمت ششم :::هوس

مادر اسیر یه هوس بچگونه شده بود ولی اون پسر انگار سرتاپا عاشق مامانم شده بود. وقتی مادرم چند وقت نمی تونست بهش سر بزنه یا ببینتش جابر حتی به گوشی من یا تلفن خونه هم زنگ می زد تا حال مامان رو جویا بشه.
بابا مثل کبک سرش رو کرده بود توی برف و نمی خواست چیزی ببینه!
از این حرص میخوردم که توی اهل محل و فامیل همه ما رو نمونه ی یه خانواده ی خوشبخت و شاد می دونستند....
شاید من باید همه چیز رو نادیده می گرفتم....شاید بزرگترین اشتباه زندگیم ...گفتن این موضوع به بابام بود.........شاید اگه این کار رو نمی کردم الان.....
آره ....من موضوع رو به بابام گفتم. حتی پیامهای جابر رو به بابام نشون دادم..... بابام مثل مرده ها نگاهم می کرد...همه چی خیلی بی سر و صدا گذشت. بابام به مامانم گفت که تمومش کنه! همین...... من توقع داشتم داد بزنه ، حتی تهدیدش کنه که ازش جدا می شه....
ولی بابای من مرد این کار هم نبود.
و مامانم هم با یه پوزخند تلخ گفت نمی تونه از جابر جدا شه. گفت حتی حاضره طلاق بگیره از بابام. ولی بابام به هیچ وجه راضی نمی شد مامانمو طلاق بده.....

چهارشنبه 30 مهر 1393 - 10:00:09 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت