قسمت هفتم سفر

تمنا می گفت و من می شنیدم، او با بغض، من با بهت:
- بدتر از همه این بود که نه می خواستن از کسی کمک بگیرن نه خودشون به خودشون کمک می کردن.زندگی ما رسما شده بود چهار نفره. جابر هم بی هیج شرم و حیایی می رفت و می اومد.
رفتم پیش بابا، التماس کردم که این اوضاع رو تموم کنه، گفتم مامانو تهدید کنه، حتی ازش خواستم درخواست طلاق بده.اما.... بابا تصمیم گرفت واسه آروم کردن من و دور کردن مامان از اون جا ترتیبِ یه سفر رو بده. یه سفر به یه جای دور. خوشحال شدم . خوشحال و امیدوار.
مامان ولی راضی نبود. نمی تونست حتی یه هفته!حتی بخاطر خانواده ش! از جابر دور بشه.باورت می شه شیدا؟
واسه راضی کردن مامان هرکاری بگی کردم. گریه، التماس...... خلاصه ش کنم. قبول کرد.
قبول کرد و فرداش، پنج صبح، ما توی ماشین بودیم، دوباره شبیهِ یه خانواده ی شاد...

چهارشنبه 30 مهر 1393 - 10:00:53 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت