قسمت هشتم سفر 2

صورتِ تمنا رو نگاه کردم ، تیکِ عصبی ای داشت که مشخصا با ناراحتی اش عود کرده بود، با دست زخمهای صورتش را لمس می کرد، آنقدر شدید که من فکر کردم الان است که زخمها دوباره سر باز کنند.
اما حالا، این زخم دلش، زخم روحش بود که سر باز کرده بود، و چرک و عفونت و خون پس می داد.
تمنا سیگارِ ششم را آتش زد. این بار تعارف نکرد. با پک عمیقی به سیگارش، حرفهایش را هم از سر گرفت:
نزدیکِ ظهر شده بود ، جاده خلوت و آرام، و فضای ماشین آرام تر. حس می کردم این آرامش دیرپا نخواد بود. هرکس غرق در افکارش بود. صدای اس ام اسِ تلفن مامان سکوت و آرامش رو شکست.
نفسهای منقطع پدر نشون می داد پریشونه. دست دراز کرد و گوشیِ مامان رو از روی داشبورد برداشت و خاموش کرد. می شد فهمید که سعی داره آروم باشه. با لحن مهربونی گفت:
توی این سفر موبایل ممنوعه. هم واسه من، هم واسه شما، تمنا خانوم با تو هم هستما!
مامان که از این حرف خوشش نیومده بود گفت: این بچه بازیا چیه؟ بدش به من گوشیمو!

نگران شدم. دوست نداشتم باز یه دعوا به پا شه. تصمیم گرفتم دخالت کنم:
-بابا بیا دست رشته بازی کنیم. بنداز این ور.
بابا متوجه شد،چشمکی زد و گوشی رو انداخت طرف من!
مامان عصبانی تر شد! اصلا انتظارش رو نداشتم که اون طوری برخورد کنه، برگشت عقب سمت من و گفت:
بدش به من ببینم دختره ی بی شعور !!! تو هم عین بابات پررویی!
این جمله خیلی برام سنگین بود! نمی تونستم قبول کنم حتی مادرم ، چنین توهینی به من و پدرم بکنه! با لحن عصبی گفتم: نمی دم! بابا مگه نگفت موبایل ممنوعه؟
این حرف من مامانو بیشتر عصبی کرد/ برگشت سمتِ من و مچ دستم رو محکم گرفت و داد زد: به درک بابات هرچی گفته!

چهارشنبه 30 مهر 1393 - 10:02:20 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
نظر ها

http://navayemashreghi.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 20 آبان 1393   10:55:29 AM

Likes 1

از اولش خوندم، نخونده بودم! .... جالبه

http://navayemashreghi.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 20 آبان 1393   10:37:29 AM

Likes 1

به به .. چه روابط خانوادگیِ حسنه ای ...

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت